تبلیغات |
کوچه پس کوچه های مجازی وقتی توی کوچه پس کوچه های مجازی پرسه میزنی به کوچه هایی میرسی که ...
| ||
|
|
اسکارلت ، من هیچ وقت در زندگی آدمی نبودم که قطعات شکسته
ظرفی را با حوصله زیاد جمع کنم و به هم بچسبانم و بعد خودم را فریب بدهم که این
ظرف شکسته همان است که اول داشته ام . کوچه اصلی: گذر از کوچه کتاب کوچه فرعی: گذر از کوچه کتاب ، پلاک "قطعه ای از یک کتاب..." ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ساعت 15 و 14 دقیقه و 14 ثانیه
آدمها همه چیز رو همین طور حاضر و آماده از دکان ها
میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند، آدمها مانده اند بی دوست. کوچه اصلی: گذر از کوچه کتاب کوچه فرعی: گذر از کوچه کتاب ، پلاک "قطعه ای از یک کتاب..." ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی جمعه پانزدهم مهر 1390 ساعت 15 و 14 دقیقه و 14 ثانیه
من دریافته ام كه دوست داشته شدن هیچ و اما دوست داشتن همه
چیز است و بیش از آن بر این باورم كه آنچه هستی ما را پر معنی و شادمانه می سازد،
چیزی جز احساسات و عاطفه ما نیست.... کوچه اصلی: گذر از کوچه کتاب کوچه فرعی: گذر از کوچه کتاب ، پلاک "قطعه ای از یک کتاب..." ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی جمعه هشتم مهر 1390 ساعت 15 و 14 دقیقه و 14 ثانیه
چه با شتاب آمدی ! گفتم برو ! اما نرفتی و باز هم کوبه در رو کوبیدی. گفتم: بس است برو ! گفتم اینجا سنگین است و شلوغ . جا برای تو نیست .اما نرفتی . نشستی و گریه کردی آن قدر که گونه های من خیس شد . بعد در رو گشودم و گفتم نگاه کن چه قدر شلوغ است ! و تو خوب دیدی که انجا چه قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کام...پیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و یاس و زخم و دل تنگی و اشک و آشوب و مه و مه و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در رهم ریخته بود و دل گیج گیج بود . و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود . گفتی اینجا رازی نیست ؟ گفتم : راز ؟ گفتی : من آمدم . روی ماه خداوند را ببوس،مصطفی مستور کوچه اصلی: گذر از کوچه کتاب کوچه فرعی: گذر از کوچه کتاب ، پلاک "قطعه ای از یک کتاب..." ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 ساعت 14 و 14 دقیقه و 14 ثانیه
| |