تبلیغات
کوچه پس کوچه های مجازی

کوچه پس کوچه های مجازی
وقتی توی کوچه پس کوچه های مجازی پرسه میزنی به کوچه هایی میرسی که ...
کوچه ای در امتداد شعر

امشب تمام خویش را از غصه پرپر می كنم
گلدان زرد یاد را با تو معطر می كنم

تو رفته ای و رفتنت یك اتفاق ساده نیست
ناچار این پرواز را این بار باور می كنم

یك عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من
یه احترام رجعتت من ناز كمتر می كنم

یك شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام
آن شب برای خلوتت یك فكر دیگر می كنم

صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز كن
من هم ضریح عشق را غرق كبوتر می كنم

شعریست باغ چشم تو غرق سكوت و آرزو
یك روز من این شعر را تا آخر از بر می كنم

گر چه شكستی عهد را مثل غرور ترد من
اما چنان دیوانه ام كه با غمت سر می كنم

زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت
 
با اشك و تكرار و دعا راه تو را تر می كنم

 

 

 

 

 

 

 

 


کوچه اصلی: کوچه شعر
کوچه فرعی: کوچه شعر ، پلاک "امشب تمام خویش را از غصه پرپر می كنم "
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور

آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی

به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات اوردم

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد

 

این شعر از اشعار چاپ نشده سهراب می باشد.


کوچه اصلی: کوچه شعر
کوچه فرعی: کوچه شعر ، پس کوچه شعر نو ، بن بست سهراب سپهری ، پلاک "خدا"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمی
دانم

نمی دانم خداوندا،
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا،
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا،
دگر گیجم خداوندا،
خداوندا تو راهم ده،
پناهم ده ،
امیدم خداوندا ،
كه دیگر نا امیدم من و می دانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و
لیكن من نمی دانم دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و
می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها ، چرا یاری ندارم من ، كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كــس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمی دانم نمی گویم
نمی جویم
نمی پرسم
نمی گویند
نمی جویند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده،
كلام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست.

شاعر:ناشناس


کوچه اصلی: کوچه شعر
کوچه فرعی: کوچه شعر ، پس کوچه شعر نو ، بن بست ناشناس ، پلاک "نمی دانم"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

پر است خلوتم از یاد عاشقانه ی او
گرفته باز دل کوچکم بهانه ی او

نسیم رهگذر این بار هم نیاورده
به دست قاصدکی نامه یا نشانه ی او

مسافران همه رفتند و باز جا ماندم
کدام جاده مرا می برد به خانه ی او؟

در اشتیاق زیارت به خواب می بینم
کبوترانه نشستم بر آستانه ی او

منو دوبال شکسته، من و دودست نیاز
چگونه پر بکشم سمت آشیانه ی او؟

غروب ابری پاییز می چکد در من
پرم ز هق هق باران کجاست شانه ی او؟

مسافران همه رفتند و باز جا ماندم
کدام جاده مرا می برد به خانه ی او؟

کوچه اصلی: کوچه شعر
کوچه فرعی: کوچه شعر ، پس کوچه غزل ، بن بست ا. موسویان ، پلاک "پر است خلوتم از یاد عاشقانه ی او"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

داغ داریم نه داغی كه بر آن اخم كنیم
مرگمان باد كه شكواییه از زخم كنیم

 مرد آن است كه از نسل سیاوش باشد
 "عاشقی شیوه‌ی مردان بلا كش باشد "

 چند قرن است كه زخمی متوالی دارند
 از كویر آمده‌ها بغض سفالی دارند

 بنویسید گلوهای شما راه بهشت
بنویسید مرا شهر مرا خشت به خشت

بنویسید زنی مرد كه زنبیل نداشت
 پسری زیر زمین بود پدر بیل نداشت

 بنویسید كه با عطر وضو آوردند
نعش دلدار مرا لای پتو آوردند

 زلفها گرچه پر از خاك و لبش گرچه كبود
 "دوش می‌آمد و رخساره بر افروخته بود

 خوب داند كه به این سینه چه ها می گذرد
هر كه از كوچه معشوقه ما می گذرد

 بنویسید غم و خشت و تگرگ آمده بود
از در و پنجره‌ها ضجه‌ی مرگ آمده بود

 شهر آنقدر پریشان شده بود از تاریخ
شاه قاجار به خونخواهی ارگ آمده بود


کوچه اصلی: کوچه شعر
کوچه فرعی: کوچه شعر ، بن بست حامد عسگری ، پلاک "داغ داریم نه داغی كه بر آن اخم كنیم "
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز
بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست

غمدیده ترین عابر این خاک منم من
جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست

در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا
مانند کویری که در آن قافله ای نیست

می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس
در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست

شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد
هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست


کوچه اصلی: کوچه شعر
کوچه فرعی: کوچه شعر ، پس کوچه غزل ، کوچه ای ناشناس ، پلاک "از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

دلم گرفته
و باز هم چشمانم از یاد تو خیس می شود
آری باز هم دلم برایت تنگ شده است !
دلم برایت تنگ شده است ، به اندازه ی تمام روزهای که ندیدمت
به اندازه ی تمام شبهایی که به یاد تو سرودم
برای آرامشی که از دیدن تو می یافتم
از نگاه تو
از لبخند تو
از سیاهی چشمان تو
از دستهای کوچکت
من دلم برای شنیدن صدای تو سخت تنگ شده است !
یک لحظه دیدن چهره ی معصوم و کودکانه تو همه ی آرزوی من است .

دلم برایت تنگ شده است !

به اندازه ی تمام نفسهایی که بی من کشیده ای
دلم برایت تنگ شده است !

کوچه اصلی: کوچه شعر
کوچه فرعی: کوچه شعر ، پس کوچه شعر نو ، بن بست محمود یونسی ، پلاک "دلم برایت تنگ شده است !"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

حال من خوبَست اما با تو بهتر می شوم

آخ که تا مببینمت یک جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که میبارد معطر می شوم

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که میپوشی کبوتر می شود

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو

میتوانم مایه ی گهگاه  دلگرمی  شوم

میل،میلِ توست اما بی تو باورکن که من

در هجوم بادهای سخت پرپر می شوم


کوچه اصلی: کوچه شعر
کوچه فرعی: کوچه شعر ، پس کوچه غزل ، بن بست مهدی فرجی ، پلاک "با تو بهتر می شوم"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

شب فراق که داند که تا سحر چند است

مگر کسی که به زندان عشق دربند است

گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم

کدام سرو به بالای دوست مانند است

پیام من که رساند به یار مهرگسل

که برشکستی و ما را هنوز پیوند است

قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست

به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است

که با شکستن پیمان و برگرفتن دل

هنوز دیده به دیدارت آرزومند است

بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست

به جای خاک که در زیر پایت افکنده‌ست

خیال روی تو بیخ امید بنشاندست

بلای عشق تو بنیاد صبر برکند است

عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی

به زیر هر خم مویت دلی پراکند است

اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی

گمان برند که پیراهنت گل آکند است

ز دست رفته نه تنها منم در این سودا

چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوند است

فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

بیا و بر دل من بین که کوه الوند است

ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است


کوچه اصلی: کوچه شعر
کوچه فرعی: کوچه شعر ، پس کوچه غزل ، بن بست سعدی ، پلاک "شب فراق که داند که تا سحر چند است"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

شب وصل است و تبِ دلبری جانان است ---
ساغر وصل لبالب به لب مستان است
در نظر بازیشان اهل نظر حیران است ---
گوئیا مشعله از بامِ فلک ریزان است
چشم جادوی سحر زین شب و تب گریان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است ---
ظهر فردا بدنش زیر سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

کوچه اصلی: کوچه شعر
کوچه فرعی: کوچه شعر ، پلاک "مکن ای صبح طلوع"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

درباره این کوچه

خیلی وقت ها نوی کوچه پس کوچه های دنیای مجازی پرسه میزنم ، اینجا دفتر خاطرات این کوچه گردی هاست. دفتر خاطراتی از کوچه هایی که می ایستم و نگاهشان می کنم.
اگر گذرتون به این کوچه افتاد یادگاری یادتون نره.
کوچه های فرعی
رد پاها در این کوچه
تاریخ امروز :
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
مدیر وبلاگ : عقیل حاجیان فروشانی