تبلیغات |
کوچه پس کوچه های مجازی وقتی توی کوچه پس کوچه های مجازی پرسه میزنی به کوچه هایی میرسی که ...
| ||
|
|
هر وقت دلش
می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و
طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل
بازی می کرد.
آن روز هم
داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی
خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ناگهان صدای
پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون ،همسر خلیفه، با یکی از خدمتکارانش به
طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول با
لحنی جدی گفت: همسر هارون
که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: کوچه اصلی: پس کوچه قصه کوچه فرعی: پس کوچه های قصه ، بن بست حکایت ، پلاک "بهلول و قباله بهشت" ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی سه شنبه یکم شهریور 1390 ساعت 14 و 14 دقیقه و 14 ثانیه
صبح شلوغی بود . در حدود ساعت 8:30 بود که آقای مسنی که دردهه هشتاد سنی اشقرار داشت برای برداشتن بخیه های شصت دستش بمن مراجعه کرد . او گفت کهعجله دارد بخاطر اینکه ساعت 9 صبح باید کسی را ملاقات کند .
من فشار خون ، نبض و تنفس او را چک کردم و از او خواستم بنشیند . میدانستمبیشتر از یک ساعت طول میکشد تا کسی بتواند او را ببیند . او را میدیدم کهساعتش را نگاه میکند و تصمیم گرفتم با توجه به اینکه بیمار دیگری نداشتمزخم او را معاینه کنم . پس از معاینه متوجه شدم که زخم او بخوبی التیامپیدا کرده بنابراین با یکی از دکترها صحبت کردم و وسایل مورد نیاز برایبرداشتن بخیه و بانداژ مجدد زخم را گرفتم . در حالیکه از زخم او مراقبت میکردم ، از او پرسیدم آیا اون روز صبح با دکتر دیگری قرار ملاقات دارد که اینقدر عجله دارد. پیرمرد بمن گفت : که او باید به خانه سالمندان برود تا با همسرش صبحانه بخورد . من در مورد وضعیت سلامتی همسرش از او سئوال کردم .پیرمرد گفت که او مدتی است که در خانه سالمندان است و بیماری آلزایمردارد. همانطور که با او صحبت میکردم پرسیدم ، اگر او کمی دیرتر برود آیا همسرش ناراحت میشود. پیرمرد پاسخ داد که همسرش پنج سال است که او را نمی شناسد و دیگر نمیداند که او کیست . تعجب کردم و از او پرسیدم ، و با اینکه او نمیدونه تو کی هستی هنوز هر روز صیح به دیدن او میری؟ او لبخندی زد، به آرامی دست من را گرفت و گفت : اون منو نمی شناسه ، اما من که هنوز میدونم اون کیه. نویسنده: ناشناس کوچه اصلی: پس کوچه قصه کوچه فرعی: پس کوچه های قصه ، بن بست داستان کوتاه ، پلاک "عشق واقعی" ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 ساعت 14 و 14 دقیقه و 14 ثانیه
عارفی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...
هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند ! با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !!! مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟! هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ... چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟! هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیش بزنند... یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 ساعت 15 و 25 دقیقه و 44 ثانیه
پیر مرد روستا زاده ای بود
که یک پسر و یک اسب داشت.روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای
دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند: روستا زاده پیر جواب داد: همسایه ها با تعجب جواب دادند: هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. کوچه اصلی: پس کوچه قصه کوچه فرعی: پس کوچه های قصه ، بن بست حکایت ، پلاک "شانس" ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی یکشنبه دوم مرداد 1390 ساعت 15 و 28 دقیقه و 51 ثانیه
در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم : هواپیما درحال حرکت بود و آنها همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم." دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم ." آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که میخواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمیخواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: " تا حالا با کسی خداحافظی کردید که میدانید برای آخرین بار است که او را میبینید؟ " جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشید که فضولی میکنم چرا آخرین خداحافظی؟ " کوچه اصلی: پس کوچه قصه کوچه فرعی: پس کوچه های قصه ، بن بست خاطره ، پلاک "برایت آرزوی کافی می کنم" ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ساعت 14 و 14 دقیقه و 14 ثانیه
| |