تبلیغات |
کوچه پس کوچه های مجازی وقتی توی کوچه پس کوچه های مجازی پرسه میزنی به کوچه هایی میرسی که ...
| ||
|
|
هر وقت دلش
می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و
طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل
بازی می کرد.
آن روز هم
داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی
خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ناگهان صدای
پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون ،همسر خلیفه، با یکی از خدمتکارانش به
طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول با
لحنی جدی گفت: همسر هارون
که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: کوچه اصلی: پس کوچه قصه کوچه فرعی: پس کوچه های قصه ، بن بست حکایت ، پلاک "بهلول و قباله بهشت" ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی سه شنبه یکم شهریور 1390 ساعت 14 و 14 دقیقه و 14 ثانیه
عارفی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...
هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند ! با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !!! مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟! هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ... چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟! هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیش بزنند... یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 ساعت 15 و 25 دقیقه و 44 ثانیه
پیر مرد روستا زاده ای بود
که یک پسر و یک اسب داشت.روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای
دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند: روستا زاده پیر جواب داد: همسایه ها با تعجب جواب دادند: هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. کوچه اصلی: پس کوچه قصه کوچه فرعی: پس کوچه های قصه ، بن بست حکایت ، پلاک "شانس" ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی یکشنبه دوم مرداد 1390 ساعت 15 و 28 دقیقه و 51 ثانیه
| |