کوچه پس کوچه های مجازی
وقتی توی کوچه پس کوچه های مجازی پرسه میزنی به کوچه هایی میرسی که ...
کوچه ای در امتداد شعر

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
گل از تو گلگون تر
امید از تو شیرین تر.

نمی شود پاییز
فضای نمناک جنگلی اش
برگ های خسته ی زردش
غمگین تر از نگاه تو باشد.

نمی شود، می دانم، نمی شود آوازی
که مرد روستایی و عاشق
با صدایی صاف
در اعماق دره می خواند
در شمال شمال
رنگین تر از صدای تو باشد

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.
و صدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه
و صدای گریه ی سرداب رود
زمانی که تنگه ی ون دار بن را می ساید
و صدای عابر پیری که آب می خواهد
به عمق یک سلام تو باشد.

شب هنگام
که خسته اییم از کار
که خسته اییم از روز
که خسته اییم از تکرار.
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.
نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب
در آن زمان که روح دردمند ولگردم
بستری می جوید
بالینی می خواهد
تا شاید دمی بیاساید
نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب
و این روح دردمند ولگرد
باز هم کوله را زمین نگذارد
و سر را بر زانوی مهربانی تو.

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
شکوفه از تو شاداب تر
پاییز از تو غمگین تر.
نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد
نمی شود که تو باشی ترانه هم باشد
نمی شود که تو باشی گلدان یاس هم باشد
نمی شود که تو باشی بلور هم باشد
نمی شود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
"
محبوبه های شب" هم باشند.

نمی شود که تو باشی,من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی
درست همین طور که هستی
و من,هزار بار خوبتر از این باشم
و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم.
نمی شود، می دانم
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد . . .پ


یک عاشقانه ی  آرام - نادر ابراهیمی



کوچه اصلی: گذر از کوچه کتاب
کوچه فرعی: گذر ، پلاک "نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد ..."
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

خسته ام ، این دست ها خسته اند و چرا اینقدر خسته اند؟
دقیق می شوم ، دقیق و متمرکز می شوم بلکه بشنوم ، بلکه صدایش را بشنوم ، اما نه ، فقط یک کلاغ روی بلندترین شاخه یک کاج بال می زند.
مغزم ، مغزم درد می کند از حرف زدن ، چقدر حرف زده ام، چقدر در ذهنم حرف زده ام . خروار ، خروار حرف با لحن و حالت های مختلف ، مغایر ، متضاد و .............
گفته ام و شنیده ام ، خاموش شده و باز بر افروخته ام ، پرخاش کرده و باز خود دار شده ام ، خشم گرفته ام و لحظاتی بعد احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند و دارند گر می گیرند ، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند . اشک هرگز!

سلوک- محمود دولت آبادی


کوچه اصلی: گذر از کوچه کتاب
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

شاید همه چیز با یک عکس آغاز شد.

 تو در عکس نیستی . پدر وسط نشسته ، دستی به شانه ی مامان و دستِ دیگر به شانه انسی ، و ما سه برادر یک پله پایین تر نشسته ایم . یکی مان کم است . تو همیشه کم بودی ، و گاه اصلاً نبود ی. مثل حالا که نیستی . زیرخروارها خاک در زمان گمشده ی جوانیِ ما خفته ای . جایی در خاطر ه های من پشت سه پایه ی دوربین ایستاده بودی و از دریچه دوربین نگاه می کردی ، با یک چشم بسته منتظر شکار.

گفتی:«گویند که زاغ سیصد سال بزیَد و گاه سال عمرش از این نیز درگذرد. عقاب را سالِ عمر، سی بیش نباشد .»

پدر گفت:« ادبیات بلغور نکن. بینداز . »

فریدون سه پسر داشت،عباس معروفی


کوچه اصلی: گذر از کوچه کتاب
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

شاید ، شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم.
ما هرگز از آن چه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم . ترس، سوغات آشنایی هاست .
هیچ پایانی به راستی پایان نیست . در هر سرانجام ، مفهوم یک آغاز نهفته است .
چه کسی می تواند بگوید "تمام شد" و دروغ نگفته باشد .


بار دیگر شهری که دوست می داشتم، نادر ابراهیمی


کوچه اصلی: گذر از کوچه کتاب
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

اسکارلت ، من هیچ وقت در زندگی آدمی نبودم که قطعات شکسته ظرفی را با حوصله زیاد جمع کنم و به هم بچسبانم و بعد خودم را فریب بدهم که این ظرف شکسته همان است که اول داشته ام .
آنچه که شکست شکسته و من ترجیح می دهم که در خاطره خود همیشه آن را به همان صورتی که روز اول بود حفظ کنم تااینکه آن تکه ها را به هم بچسبانم و تا وقتی زنده ام آن ظرف شکسته را مقابل چشمم ببینم.....

بر باد رفته،مارگارت میچل


کوچه اصلی: گذر از کوچه کتاب
کوچه فرعی: گذر از کوچه کتاب ، پلاک "قطعه ای از یک کتاب..."
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

آدمها همه چیز رو همین طور حاضر و آماده از دکان ها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند، آدمها مانده اند بی دوست.
تو اگر دوست میخواهی خوب مرا اهلی کن

شازده کوچولو، آنتوان دوسنت اگزوپه ری


کوچه اصلی: گذر از کوچه کتاب
کوچه فرعی: گذر از کوچه کتاب ، پلاک "قطعه ای از یک کتاب..."
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

من دریافته ام كه دوست داشته شدن هیچ و اما دوست داشتن همه چیز است و بیش از آن بر این باورم كه آنچه هستی ما را پر معنی و شادمانه می سازد، چیزی جز احساسات و عاطفه ما نیست....
پس آنكس نیك بخت است كه بتواند عشق بورزد

شادمانی های كوچك،هرمان هسه


کوچه اصلی: گذر از کوچه کتاب
کوچه فرعی: گذر از کوچه کتاب ، پلاک "قطعه ای از یک کتاب..."
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

آلیس گفت: "باورم نمی شود!"
ملکه با تاسف گفت: "باورت نمی شود؟ دوباره سعی کن. نفس عمیقی بکش و چشم هایت را ببند."
آلیس خندید: "فایده ای ندارد، به زحمتش نمی ارزد. آدم نمی تواند چیزهای غیر ممکن را باور کند."
...
ملکه گفت: "به جرات می گویم دلیلش این است که زیاد تمرین نداری. وقتی من سن و سال تو بودم، روزی نیم ساعت این کار را می کردم. گاهی حتا پیش از صبحانه، حدود شش چیز غیرممکن را تصور می کردم."
وقتی آدم جرات خیال پردازی را داشته باشد، معجزه های زیادی رخ می دهد. مشکل این است که مردم هیچ وقت چیزهای غیرممکن را تصور نمی کنند

آلیس در سرزمین عجایب،لوییس کارول


کوچه اصلی: گذر از کوچه کتاب
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

انسان می تواند شهری را تغییر دهد و جای آن را عوض كند ولی هیچ كس نمی تواند مكان یك چاه را عوض كند؛ كسانی كه یكدیگر را دوست دارند هم را می یابند، تشنگی شان را برطرف می كنند خانه شان را می سازند و بچه هایشان را در كنار چاه بزرگ می كنند . اما اگر یك روز یكی از آنها تصمیم بگیرد كه برود چاه به دنبال او نخواهد رفت ... عشق همانجا می ماند، رها شده اما همواره سرشار از آب پاك و خالص.

كنار رودخانه ی پیدرا نشستم و گریه كردم،پائولو كوئیلو


کوچه اصلی: گذر از کوچه کتاب
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

چه با شتاب آمدی ! گفتم برو ! اما نرفتی و باز هم کوبه در رو کوبیدی. گفتم: بس است برو ! گفتم اینجا سنگین است و شلوغ . جا برای تو نیست .اما نرفتی . نشستی و گریه کردی آن قدر که گونه های من خیس شد . بعد در رو گشودم و گفتم نگاه کن چه قدر شلوغ است ! و تو خوب دیدی که انجا چه قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کام...پیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و یاس و زخم و دل تنگی و اشک و آشوب و مه و مه و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در رهم ریخته بود و دل گیج گیج بود . و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود . گفتی اینجا رازی نیست ؟ گفتم : راز ؟ گفتی : من آمدم .

روی ماه خداوند را ببوس،مصطفی مستور


کوچه اصلی: گذر از کوچه کتاب
کوچه فرعی: گذر از کوچه کتاب ، پلاک "قطعه ای از یک کتاب..."
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

درباره این کوچه

خیلی وقت ها نوی کوچه پس کوچه های دنیای مجازی پرسه میزنم ، اینجا دفتر خاطرات این کوچه گردی هاست. دفتر خاطراتی از کوچه هایی که می ایستم و نگاهشان می کنم.
اگر گذرتون به این کوچه افتاد یادگاری یادتون نره.
کوچه های فرعی
رد پاها در این کوچه
تاریخ امروز :
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
مدیر وبلاگ : عقیل حاجیان فروشانی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic