کوچه پس کوچه های مجازی
وقتی توی کوچه پس کوچه های مجازی پرسه میزنی به کوچه هایی میرسی که ...
کوچه ای در امتداد شعر

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.
او گفت ای شیخ خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.
گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟
کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می کرد.
گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟


کوچه اصلی: پس کوچه قصه
کوچه فرعی: پس کوچه قصه ، پلاک "حکایت زاهد"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون ،همسر خلیفه، با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
-  بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:
 -بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
 - آن را می فروشی؟!


کوچه اصلی: پس کوچه قصه
کوچه فرعی: پس کوچه های قصه ، بن بست حکایت ، پلاک "بهلول و قباله بهشت"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

صبح شلوغی بود . در حدود ساعت 8:30 بود که آقای مسنی که دردهه هشتاد سنی اشقرار داشت برای برداشتن بخیه های شصت دستش بمن مراجعه کرد . او گفت کهعجله دارد بخاطر اینکه ساعت 9 صبح باید کسی را ملاقات کند .
من فشار خون ، نبض و تنفس او را چک کردم و از او خواستم بنشیند . میدانستمبیشتر از یک ساعت  طول میکشد تا کسی بتواند او را ببیند . او را میدیدم کهساعتش را نگاه میکند و تصمیم گرفتم با توجه به اینکه بیمار دیگری نداشتمزخم او را معاینه کنم . پس از معاینه متوجه شدم که زخم او بخوبی التیامپیدا کرده بنابراین با یکی از دکترها صحبت کردم و وسایل مورد نیاز برایبرداشتن بخیه و باندا‍ژ مجدد زخم را گرفتم .

در حالیکه از زخم او مراقبت میکردم ، از او پرسیدم آیا اون روز صبح با دکتر دیگری قرار ملاقات دارد که اینقدر عجله دارد. پیرمرد بمن گفت : که او باید به خانه سالمندان برود تا با همسرش صبحانه بخورد . من در مورد وضعیت سلامتی همسرش از او سئوال کردم .پیرمرد گفت که او مدتی است که در خانه سالمندان است و بیماری آلزایمردارد. همانطور که با او صحبت میکردم پرسیدم ، اگر او کمی دیرتر برود آیا همسرش ناراحت میشود. پیرمرد پاسخ داد که همسرش پنج سال است که او را نمی شناسد و دیگر نمیداند که او کیست .
تعجب کردم و از او پرسیدم ، و با اینکه او نمیدونه تو کی هستی هنوز هر روز صیح به دیدن او میری؟ او لبخندی زد، به آرامی دست من را گرفت و گفت : اون منو نمی شناسه ، اما من که هنوز میدونم اون کیه
.

نویسنده: ناشناس


کوچه اصلی: پس کوچه قصه
کوچه فرعی: پس کوچه های قصه ، بن بست داستان کوتاه ، پلاک "عشق واقعی"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت.روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:
عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد:
از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟

همسایه ها با تعجب جواب دادند:
خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت.


کوچه اصلی: پس کوچه قصه
کوچه فرعی: پس کوچه های قصه ، بن بست حکایت ، پلاک "شانس"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم :

هواپیما درحال حرکت بود و آنها همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم."

دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم ."

آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: " تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟ "

جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟ "


کوچه اصلی: پس کوچه قصه
کوچه فرعی: پس کوچه های قصه ، بن بست خاطره ، پلاک "برایت آرزوی کافی می کنم"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

درباره این کوچه

خیلی وقت ها نوی کوچه پس کوچه های دنیای مجازی پرسه میزنم ، اینجا دفتر خاطرات این کوچه گردی هاست. دفتر خاطراتی از کوچه هایی که می ایستم و نگاهشان می کنم.
اگر گذرتون به این کوچه افتاد یادگاری یادتون نره.
کوچه های فرعی
رد پاها در این کوچه
تاریخ امروز :
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
مدیر وبلاگ : عقیل حاجیان فروشانی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات