کوچه پس کوچه های مجازی
وقتی توی کوچه پس کوچه های مجازی پرسه میزنی به کوچه هایی میرسی که ...
کوچه ای در امتداد شعر
دراین شب ها،
که گل از برگ وبرگ ازباد و باد از ابر میترسد

دراین شب ها،

که هر آیینه با تصویر بیگانه ست

وپنهان میکند هر چشمه ای سرّ و سرودش را


چنین بیدار و دریا وار

تویی تنها که می خوانی.

تویی تنها که می خوانی

رثای قتل عام وخون پامال تبار آن شهیدان را

تویی تنها که می فهمی

زبان و رمز آواز چگور ناامیدان را.


بر آن شاخ بلند،

ای نغمه ساز باغ بی برگی!

بمان تا بشنوند از شور آوازت

درختانی که اینک در جوانه های خُردِ باغ، درخوابند

بمان تا دشت های روشن آیینه ها،گل های جوباران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را

ز آواز تو در یابند.


تو غمگین تر سرود حسرت و چاووشِ این ایام.

تو بارانی ترین ابری که می گرید،

به باغ مزدک و زرتشت.

تو، عصیانی ترین خشمی، که می جوشد،

ز جام و ساغر خیام.


دراین شبها،

که گل از برگ و برگ از باد وابر از خویش می ترسد،

و پنهان می کند هر چشمه ای سرّ و سرودش را،

درین آفاق ظلمانی چنین بیدار و دریا وار

تویی تنها که می خوانی.


کوچه اصلی: کوچه شعر
کوچه فرعی: کوچه شعر ، پس کوچه شعر نو ، بن بست شفیعی کدکنی ، پلاک "تویی تنها که می خوانی ..."
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

من خواب دیده ام که کسی میآید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام

و پلک چشمم هی میپرد

و کفشهایم هی جفت میشوند

و کور شوم

اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی که خواب نبودم دیده ام

کسی میآید

کسی میآید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست

و مثل آن کسی است که باید باشد

و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورت ...[امام زمان] هم روشنتر است

و از برادر سیدجواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد

و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد

و اسمش آنچنانکه مادر در اول نماز و در آخر نمازصدایش میکند

یا قاضی القضات است

یا حاجت الحاجات است

و میتواند

تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را

با چشمهای بسته بخواند

و میتواند حتی هزار را

بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد

و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ،

جنس نسیه بگیرد

و میتواند کاری کند که لامپ "الله "

که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان

روشن شود

آخ ....

چقدر روشنی خوبست

چقدر روشنی خوبست

و من چقدر دلم میخواهد که یحیی

یک چارچرخه داشته باشد

و یک چراغ زنبوری

و من چقدر دلم میخواهد

که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم و دور میدان محمدیه بچرخم

آخ .....

چقدر دور میدان چرخیدن خوبست

چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست

چقدر باغ ملی رفتن خوبست

چقدر سینمای فردین خوبست

و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم میآید

و من چقدر دلم میخواهد

که گیس دختر سید جواد را بکشم


چرا من اینهمه کوچک هستم

که در خیابانها گم میشوم

چرا پدر که اینهمه کوچک نیست

و در خیابانها گم نمیشود

کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ،

روز آمدنش را جلو بیندازد

و مردم محله کشتارگاه

که خاک باغچه هاشان هم خونیست

و آب حوضشان هم خونیست

و تخت کفشهاشان هم خونیست

چرا کاری نمیکنند؟

چرا کاری نمیکنند؟


چقدر آفتاب زمستان تنبل است

من پله های یشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام .

چرا پدر فقط باید

در خواب ، خواب ببیند؟

من پله های یشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام .

کسی میآید

کسی میآید

کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در صدایش با ماست

کسی که آمدنش را

نمیشود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است

و روز به روز بزرگ میشود، بزرگ میشود

کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ گلهای اطلسی

کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید

و سفره را میندازد

و نان را قسمت میکند

و پپسی را قسمت میکند

و باغ ملی را قسمت میکند

و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند

و روز اسم نویسی را قسمت میکند

و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند

و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند

و سینمای فردین را قسمت میکند

درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند

و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند

و سهم ما را میدهد

من خواب دیده ام ...


کوچه اصلی: کوچه شعر
کوچه فرعی: کوچه شعر ، پس کوچه شعر نو ، بن بست فروغ فرخ زاد ، پلاک "کسی که مثل هیچکس نیست"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

آشفته سخن چو زلف جانان خوش تر
چون کار جهان بی سر و سامان خوش تر
مجموعه‌ی عاشقان بود دفتر من
مجموعه‌ی عاشقان پریشان خوشتر


تا دل به برم هوای دل‌بر دارد
افسانه‌ی عشق دل‌بر از بر دارد
دل رفت ز بر چو رفت دلبر آری
دل از دل‌بر چگونه دل بردارد


زلفین سیه که در بناگوش تواند
سر بر سر هم نهاده بر دوش تواند
سایند سر از ادب به پایت شب و روز
آری دو سیاه حلقه در گوش تواند


کوچه اصلی: کوچه شعر
کوچه فرعی: کوچه شعر ، پس کوچه رباعی ، بن بست فروغی بسطامی ، پلاک "آشفته سخن چو زلف جانان خوش تر"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

به تو دل بستم و غیر تو کسی نیست مرا
جُز تو ای جان جهان، دادرسی نیست مرا

عاشق روی توام، ای گل بی مثل و مثال
به خدا، غیر تو هرگز هوسی نیست مرا

با تو هستم، ز تو هرگز نشدم دور؛ ولی
 
چه توان کرد که بانگ جرسی نیست مرا

پرده از روی بینداز، به جان تو قسم
 
غیر دیدار رخت ملتمسی نیست مرا

گر نباشی برم، ای پردگی هرجایی
ارزش قدس چو بال مگسی نیست مرا

مده از جنت و از حور و قصورم خبری
جز رخ دوست نظر سوی کسی نیست مرا


کوچه اصلی: کوچه شعر
کوچه فرعی: کوچه شعر ، پس کوچه غزل ، بن بست امام خمینی (ره) ، پلاک "جان جهان"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

آدمها همه چیز رو همین طور حاضر و آماده از دکان ها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند، آدمها مانده اند بی دوست.
تو اگر دوست میخواهی خوب مرا اهلی کن

شازده کوچولو، آنتوان دوسنت اگزوپه ری


کوچه اصلی: گذر از کوچه کتاب
کوچه فرعی: گذر از کوچه کتاب ، پلاک "قطعه ای از یک کتاب..."
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

خداوندا ...

مرا انسانی بساز که ترا بشناسد و خودرا بشناسد.

مرا چندان قوی گردان که به گاه ناتوانی از سستی خود آگاه گردم.
چنان جسور و با شهامتم کن که بهنگام وحشت جرات مقابله بــا خویشتن را داشته باشم.
مرا انسانی بساز که بهنگام شکست شرافتمندانه درخوداحساس کبر و غرورکنم و به گاه پیروزی فروتن ونجیب باشم.
مرا انسانی بساز که از ناملایمات زندگی روی بر نتابم .
به هنگامی که باید سینه سپر کنم پشت بر نگردانم.
مرا به جاده آسایش راهنمایی نکن بلکه به راهی سخت و دشوار مرا مورد آزمون خود قرار بده تا باناملایمات دست به مبارزه بزنم و سربلند بیرون آیم.
مرا انسانی قرار بده که دلش روشن و صاف و هدف زندگیش عالی باشد .پیش از اینکه در اندیشه فرمانروایی بر دیگران باشد بر خویشتن حکومت کنم.
مرا انسانی بساز که خندیدن را بیاموزد اما گریستن رانیزهرگز از خاطر نبرد. انسانی که گام درآینده بگذارد ولی گذشته را نیز هرگز فراموش نکند.
واز همه مهمتر در مقابل چشمان جادویی و افسونگر هیچ کس تسلیم نشودو مسحور نگردد.
خدایا من تاب تحمل ندارم مرا به حال خود وامگذار
ای مهربانترین مهربانان و ای بهترین تکیه گاه و پناه امید واران


کوچه اصلی: کوچه ای به نام خدا
کوچه فرعی: کوچه ای به نام خدا ، مناجات ، پلاک "مناجات با خدا"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.
او گفت ای شیخ خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.
گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟
کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می کرد.
گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟


کوچه اصلی: پس کوچه قصه
کوچه فرعی: پس کوچه قصه ، پلاک "حکایت زاهد"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

یه دل شکسته دارم
کی می خره؟
دوستم می گفت : یه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب می خره.
آدرس اونجا رو به زحمت پیدا کردم
تو یکی از کوچه های تنگ و تاریک
تابلو مغازه خیلی قدیمیه طوری که اصلآ معلوم نیست چی نوشته
فقط کلمه قلب و یه کلمه که نصفش پیداست، ابد.. که اونم به هزار مصیبت
میشه خوندش
صاحب مغازه یه پیرمرده
نشسته رو یه صندلی و داره با یه تکه نخ محکم یه قلب رو وصله میزنه
وای چه قدر قلب اینجاست!!
بزرگ ،کوچیک،متوسط
یه سریشون تو شیشه الکل و یه سری هم خشک کرده و زده به دیوار

-سلام پدر.
-من پدر کسی نیستم.
- ببخشید پس چی صداتون بزنم؟
-هیچی ،اصلآ لازم نیست منو صدا بزنی.
-با این دل ها چیکار می کنی؟
-از آدمای فضول خوشم نمیاد.
-یه دل آوردم واسه فروش
-چند بار شکسته؟
-مگه مهمه؟
-بله،هر چی کمتر بهتر
-با اینها چیکار می کنی؟
-مگه نمی بینی؟
- آره خوب ولی واسه چی اینها رو جمع میکنی؟
-بده اون دلتو ببینم چند می ازه

 
اون رو ورانداز میکنه و زیر لب یه چیزایی زمزمه میکنه:

-این دو تا درست میشه، این یکی خیلی بزرگه
...

چند دقیقه فکر میکنه
 

-دل خودته یا پیداش کردی؟ از کسی خریدی؟
-نه مال خودمه ، چند می خریش؟
-قیمتی نداره.
-من اگه بخوام یکی ازت بخرم چند میدی؟
-بستگی داره.
-به چی؟
-کدومش رو بخوای
-مثلآ اون
-فروشی نیست
-چرا؟
-عتیقست
-مال کی بوده؟
-مجنون
-خب اون
-فروشی نیست
-آخه چرا مگه مال کیه؟
-سواد داری زیرش نوشته که .....
-خب اون چی؟
-اون اصلآ فروشی نیست
-مال کیه؟
-مال خودمه

با خنده پرسیدم

-مال رومئو رو نداری؟

با خشم نگام کرد و با عصبانیت گفت:

-قلب فرنگی ندارم
-حالا مال منو چند می خری؟

-یه کلام 5هزار تومن
-چشام از کاسه زد بیرون،آخه چرا؟
-قلبت خیلی وصله داره  ،چندتاش هم اصلآ درست نمیشه ،آدم معروفی هم که نیستی
-خب نیستم ولی عاشق که هستم

با مسخره پوزخندی زد و گفت
:

-عاشق ، یه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمیاد
            این قلبهایی که می بینی همه مال عاشقهایی هست که از عشق حقیقی مردن
-پس تو چرا هنوز زنده ای؟
-نه قلبت به دردم نمی خوره

دلم رو ازش پس میگیرم و بر میگردم تو راه همش به جمله های آخر پیرمرد فکر می کردم (یه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمیاد این قلبهایی که می بینی همه مال عاشق هایی هست که از عشق حقیقی مردن پس تو چرا هنوز زنده ای؟)

به خونه که رسیدم یه راست به تختم اومدم و خوابیدم
تو خواب دیدم که دارم با قلبم صحبت می کنم
اون میگفت: چرا می خوای منو بفروشی؟اصلآ تو چرا انقدر احساساتی هستی که من رو انقدر شکننده کردی؟ مگه گناه من چی بوده که مال تو شدم؟ همه رو بهم ترجیح میدی، هیچ وقت به فکر من نبودی. حتی اون پیرمرد هم واسه قلبش ارزش قائل بود و نمی خواست بفروشه.ولی تو...
بعد هم زد زیر گریه
از خواب پریدم عرق کرده بودم و چشمهام پر از اشک بود.دستمو رو قلبم گذاشتم و مدام تکرار می کردم
دوستت دارم دوستت دارم
دیگه هیچ وقت نمی ذارم حتی یه خراش کوچیک روت بیفته
قلبم تند تند میزد سرم رو رو متکا گذاشتم و با تکرار جمله دوستت دارم به خواب رفتم
به خواب آرومی رفتم یه خواب ابدی

بچه ها شوخی شوخی به گنجشک سنگ می زنند و گنجشک ها جدی جدی می میرند .ادمها شوخی شوخی زخم می زنند و قلبها جدی جدی می شکنند .تو شوخی شوخی لبخند می زنی و دیگران جدی جدی عاشق می شن..............

منبع:نامشخص


کوچه اصلی: کوچه نوشته
کوچه فرعی: کوچه نوشته ، پلاک "یه دل شکسته دارم"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

هنوز خودت هستی. خودت ماندی!
هنوز از دیدن کودکان، شادمانه می خندی.
 هنوز بی بهانه می خندی
.
هنوز هم چشم هایت گاه به گاهی، هر از گاهی بارانی می شود، دلت که ابری شد، تردید نمی کنی، بی بهانه می باری
.
هنوز هم که هنوز است، گاهی هم دلت می گیرد، دل تنگ می شوی. صبر کن! دل که داشته باشی باید هم بگیرد، تنگ شود
!

هنوز خودت مانده ای.
بزرگ شده ای، از اول اما که بزرگ نبودی.
خیلی ها فکر می کنند بزرگ شده اند و  فقط
"فکر" می کنند و چه کوچک اند!  و تو هنوز طعم کودکی هایت را می دهی و چقدر بزرگ!
و چه طعمی، آخ، چه طعمی دارد کودکی! هنوز از دیدن گنجشک مرده در سنگفرش پیاده رو دلت می گیرد، می میرد!
کنار سنگ فرش پیاده رو، درست همان جایی که آدم های پیاده بی خیال می روند ،و تو، ولی چه خیالاتی داری! و راستی چه خیالاتی! بی خیال می روند و تو در خیالت، دلت می سوزد برای بچه گنجشکی که مادرش امروز مُرد!
هنوز از ترساندن گربه ها دلت آی خنک می شود! و آخ چه حالی می کنی از پراندن کلاغ هایی که روی چمن نشسته اند. و چه خوب لجشان را در می آوری
!

با باران دوستی، و هیچ نمی ترسی از خیس شدن در زیر باران و می فهمی اش، می شناسی باران را و صدای سمفونی عاشقانه باران را تو چه خوب می فهمی. همین جا، همین بغل. زیر باران ایستاده ای. نه، نشسته ای! درست کنار رهگذرهایی که زیر چتر ها و سایه بان ها پناه می گیرند!
خدای من! پناه!!؟ اینها باران برایشان، صدای مصیبت ودلواپسی می دهد
…!!

و هنوزکه هنوز است، از دیدن جاپای قدم هایت روی برف، ذوق می کنی،
 و هنوز صدای خش خش راه رفتن روی برگ های زرد و خشک، کیفورت می کند! حس زنده بودن می کنی.

 میدانی؟ احساس میکنم تو خیلی با خیلی ها فرق داری!! باید هم داشته باشی. تو خودت هستی. مثل هیچکس
.
متفاوت باش! نترس از تمسخر مترسک ها، بگذار مترسک بمانند!

منبع:نامشخص


کوچه اصلی: کوچه نوشته
کوچه فرعی: کوچه نوشته ، پلاک "متفاوت باش! بگذار مترسک بمانند!"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

می گریم و می خندم ، دیوانه چنین باید
                         می سوزم ومی سازم ، پروانه چنین باید

می كوبم ومی رقصم ، می نالم ومی خوانم
                         در بزم جهان شور، مستانه چنین باید
من این همه شیدایی ، دارم ز لب جامی
                         در دست تو ای ساقی ، پیمانه چنین باید
خلقم ز پی افتادند ، تا مست بگیرندم
                         در صحبت بی عقلان ، فرزانه چنین باید
یك سو بردم عارف ، یك سو كشدم عامی
                         بازیچه ی هر دستی ، طفلانه چنین باید
موی تو و تسبیح شیخم ، بدر از ره برد
                         یا دام چنان باید ، یا دانه چنین باید
بر تربت من جانا ، مستی كن ودست افشان
                         خندیدن بر دنیا ، رندانه چنین باید

 


کوچه اصلی: کوچه شعر
کوچه فرعی: کوچه شعر ، پس کوچه غزل ، بن بست رحیم معینی کرمانشاهی ، پلاک "ساز و سوز"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

درباره این کوچه

خیلی وقت ها نوی کوچه پس کوچه های دنیای مجازی پرسه میزنم ، اینجا دفتر خاطرات این کوچه گردی هاست. دفتر خاطراتی از کوچه هایی که می ایستم و نگاهشان می کنم.
اگر گذرتون به این کوچه افتاد یادگاری یادتون نره.
کوچه های فرعی
رد پاها در این کوچه
تاریخ امروز :
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
مدیر وبلاگ : عقیل حاجیان فروشانی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic