کوچه پس کوچه های مجازی
وقتی توی کوچه پس کوچه های مجازی پرسه میزنی به کوچه هایی میرسی که ...
کوچه ای در امتداد شعر

شاید همه چیز با یک عکس آغاز شد.

 تو در عکس نیستی . پدر وسط نشسته ، دستی به شانه ی مامان و دستِ دیگر به شانه انسی ، و ما سه برادر یک پله پایین تر نشسته ایم . یکی مان کم است . تو همیشه کم بودی ، و گاه اصلاً نبود ی. مثل حالا که نیستی . زیرخروارها خاک در زمان گمشده ی جوانیِ ما خفته ای . جایی در خاطر ه های من پشت سه پایه ی دوربین ایستاده بودی و از دریچه دوربین نگاه می کردی ، با یک چشم بسته منتظر شکار.

گفتی:«گویند که زاغ سیصد سال بزیَد و گاه سال عمرش از این نیز درگذرد. عقاب را سالِ عمر، سی بیش نباشد .»

پدر گفت:« ادبیات بلغور نکن. بینداز . »

فریدون سه پسر داشت،عباس معروفی


کوچه اصلی: گذر از کوچه کتاب
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

شاید ، شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم.
ما هرگز از آن چه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم . ترس، سوغات آشنایی هاست .
هیچ پایانی به راستی پایان نیست . در هر سرانجام ، مفهوم یک آغاز نهفته است .
چه کسی می تواند بگوید "تمام شد" و دروغ نگفته باشد .


بار دیگر شهری که دوست می داشتم، نادر ابراهیمی


کوچه اصلی: گذر از کوچه کتاب
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم.
من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم.
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم.
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است

و تو هم به یاد داشته باش:
من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم.
چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان‌هاست.
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم.
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند.
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند.
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم.
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى.
من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آن‌هایى را که هر روز می‌بینى و با آنها مراوده می‌کنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت
اما همگى جایزالخطا

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و یادت باشد که این ها رموز بهتر زیستن هستند ...

 


کوچه اصلی: کوی بزرگان
کوچه فرعی: کوی بزرگان ، بن بست ماهاتما گاندی ، پلاک "من یک انسانم ..."
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد،
من بی گمان،
دوباره دیدن تو را آرزو می کردم
و تو نیز
هرگز ندیدن مرا.

آنگاه نمی دانم ،
به راستی خداوند، کدامیک را می پذیرفت؟


کوچه اصلی: کنج کوچه دل کوی بزرگان
کوچه فرعی: کنچ کوچه دل ، بن بست دکتر شریعتی ، پلاک "من دیدن تو را آرزو می کردم ..."
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

بشنو از نی چون حكایت می كند               
و از جدائی ها شكایت می كند   

کز نیستان تا مرا ببریده اند                        
از نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق             
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر كسی كاو دور ماند از اصل خویش          
باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم                   
جفت بد حالان و خوش حالان شدم

هر كسی از ظن خود، شد یار من               
از درون من نجست اسرار من

سر من از ناله ی من دور نیست                  
لیك چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و، جان ز تن مستور نیست            
لیك كس را دیدِ جان دستور نیست

آتش است این بانگِ نای و، نیست، باد         
هر كه این آتش ندارد، نیست باد

آتش عشق است كاندر نی فتاد                  
جوشش عشق است كاندر می  فتاد

نی حریف هر كه از یاری برید                      
پرده هایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی كه دید ؟              
همچو نی دمساز و مشتاقی كه دید ؟

نی حدیث راهِ پر خون می كند                       
قصه های عشق مجنون می كند

دو دهان داریم گویا همچو نی                     
یک دهان پنهانست در لبهای وی

یک دهان نالان شده سوی شما                   
های و هوئی در فکنده در سما

لیک داند، هر که او را منظر است                
کاین دهان این سری هم، زآن سَر است

دمدمه این نای از دمهای اوست                  
های و هوی روح از هیهای اوست

محرم این هوش، جز بی هوش نیست          
مر زبان را مشتری، جز گوش نیست

گر نبودی ناله نی را ثمر                             
نی جهان را پر نکردی از شکر

در غم ما روزها بی گاه شد                         
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت، گو رو، باك نیست                  
تو بمان، ای آنكه چون تو، پاك نیست

هر كه جز ماهی، ز آبش سیر شد                
هر كه بی روزیست، روزش دیر شد

درنیابد حال پخته، هیچ خام                          
پس سخن كوتاه باید، والسلام

باده در جوشش گدای جوش ماست              
چرخ در گردش اسیر هوش ماست

باده از ما مست شد، نی ما از او                  
قالب از ما هست شد، نی ما از او

بر سماع راست هر تن چیر نیست                
طعمه هر مرغکی انجیر نیست

بند بگسل، باش آزاد، ای پسر                      
چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در كوزه ای                   
چند  ُگنجد؟ قسمت یك روزه ای

كوزه ی چشم حریصان پُر نشد                  
تا صدف قانع نشد، پر دُرّ نشد

هر كه را جامه ز عشقی چاك شد            
 او ز حرص و عیب، كلی پاك شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما        
 ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما                       
ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاك از عشق بر افلاك شد              
كوه در رقص آمد و چالاك شد

عشق، جان طور آمد عاشقا                      
طور مست و، خَرّ موسی صاعقا

سّر، پنهان است اندر زیر و بم                    
فاش اگر گویم جهان بر هم زنم

آنچه نی می گوید اندر این دو باب                  
گر بگویم من جهان گردد خراب

با لب دمساز خود گر جفتمی                     
همچو نی من گفتنی ها گفتمی

هر كه او از هم زبانی شد جدا                    
بینوا شد، گر چه دارد صد نوا

چون كه گل رفت و گلستان در گذشت        
نشنوی زآن پس ز بلبل سر گذشت

چونکه گل رفت و گلستان شد خراب          
بوی گل را از که جوئیم؟ از گلاب

جمله معشوق است و عاشق پرده ای      
زنده معشوق است و عاشق مرده ای

چون نباشد عشق را پروای او                   
 او چو مرغی ماند بی پر، وای، او

پر و بال ما کمند عشق اوست                   
مو کشانش می کشد تا کوی دوست

من چگونه هوش دارم پیش و پس ؟           
چون نباشد نور یارم پیش و پس

نور او در یَمن و یَسر و تحت و فوق
بر سر و بر گردنم چون تاج و طوق

عشق خواهد كاین سخن بیرون بود           
 آینه، غماز نبود، چون بود ؟

آینه ات دانی چرا غماز نیست ؟                 
زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست

آینه کز زنگ آلایش جُداست                       
پر شعاع نور خورشید خداست

رو تو زنگار از رخ او پاک کن                         
بعد از آن، آن نور را ادراک کن

این حقیقت را شنو از گوش دل                  
تا برون آئی به کلی، زآب و گل

فهم اگر دارید، جان را ره دهید                   
بعد از آن، از شوق، پا در ره نهید


کوچه اصلی: کوچه شعر
کوچه فرعی: کوچه شعر ، پس کوچه مثنوی ، بن بست مولانا ، پلاک "حکایت مثنوی - نی نامه"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

باده از ما مست شد . . .
آفتاب خشمگین از دور
چشم می دوزد به چشم او
آسمان خسته و غمگین
آرزوی استراحت
در پناه ساییان چشم هایش داشت
صخره های وحشی مغرور
در عبور از زیر گامش رام
آسمان دور
رفته رفته پیش می آمد
بر ستیغ یال های قله ی دشوار
با طلوع ناگهان مرد
کاکل خونین پرچم ها
باد را در اهتزار آورد !

کوچه اصلی: کوچه شعر
کوچه فرعی: کوچه شعر ، پس کوچه شعر نو ، بن بست قیصر امین پور ، پلاک "باده از ما مست شد . . ."
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

خدایا
بندگانت شکر نعمت های تو کنند
و من شکر بودن تو
چرا که نعمت بودن توست........


کوچه اصلی: کوچه ای به نام خدا
کوچه فرعی: کوچه ای به نام خدا ، مناجات ، پلاک "مناجات با خدا"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

اسکارلت ، من هیچ وقت در زندگی آدمی نبودم که قطعات شکسته ظرفی را با حوصله زیاد جمع کنم و به هم بچسبانم و بعد خودم را فریب بدهم که این ظرف شکسته همان است که اول داشته ام .
آنچه که شکست شکسته و من ترجیح می دهم که در خاطره خود همیشه آن را به همان صورتی که روز اول بود حفظ کنم تااینکه آن تکه ها را به هم بچسبانم و تا وقتی زنده ام آن ظرف شکسته را مقابل چشمم ببینم.....

بر باد رفته،مارگارت میچل


کوچه اصلی: گذر از کوچه کتاب
کوچه فرعی: گذر از کوچه کتاب ، پلاک "قطعه ای از یک کتاب..."
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

بگذار که خویش را به زاری بکشم
مپسند که بار شرمساری بکشم
چون دوست به مرگ من به هر حال خوش است
من نیز به مرگ خود به هر حال خوشم


تا دل به هوای وصل جانان دادم
لب بر لب او نهاده و جان دادم
خضر ار ز لب چشمه‌ی حیوان جان یافت
من جان به لب چشمه‌ی حیوان دادم

 
تا دست ارادت به تو داده‌ست دلم
دامان طرب ز کف نهاده‌ست دلم
ره یافته در زلف دل آویز کجت
القصه به راه کج فتاده‌ست دلم


کوچه اصلی: کوچه شعر
کوچه فرعی: کوچه شعر ، پس کوچه رباعی ، بن بست فروغی بسطامی ، پلاک "بگذار که خویش را به زاری بکشم"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

بگذار عاشقانه بگویم!
بگذار بعد از این
تنها
پیشانی تو را بسرایم !

حرفی است عامیانه که می گویند :
« تقدیر هر کسی را
از پیش ، روی لوح جبینش نوشته اند . »
بگذار عامیانه بیندیشیم !

پیشانی تو شاهد این راز است
بر روی آن خطوط موازی
زخم تو نکته ای است که باید خواند
در امتداد پرواز
زخم تو مثل نقطه ی آغاز است

بگذار عاشقانه بگویم !
بر صفحه ی جبین تو
آن نقطه
آن خطوط موازی است
گه سرنوشت قوم مرا شکل می دهد
پیشانی تو
تفسیر لوح محفوظ
پیشانی تو سوره ی نور است
این راز سر به مهر قدیمی
از دستبرد حادثه دور است !
بگذار بعد از این
تنها
پیشانی تو را بسرایم !

کوچه اصلی: کوچه شعر
کوچه فرعی: کوچه شعر ، پس کوچه شعر نو ، بن بست قیصر امین پور ، پلاک "بگذار بعد از این تنها پیشانی تو را بسرایم"
ارسال شده توسط: عقیل حاجیان فروشانی

درباره این کوچه

خیلی وقت ها نوی کوچه پس کوچه های دنیای مجازی پرسه میزنم ، اینجا دفتر خاطرات این کوچه گردی هاست. دفتر خاطراتی از کوچه هایی که می ایستم و نگاهشان می کنم.
اگر گذرتون به این کوچه افتاد یادگاری یادتون نره.
کوچه های فرعی
رد پاها در این کوچه
تاریخ امروز :
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
مدیر وبلاگ : عقیل حاجیان فروشانی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic